تبليغاتX
๑۩۞۩๑ شکست در عشق ๑۩۞۩

๑۩۞۩๑ شکست در عشق ๑۩۞۩

اگه كسي رو كه دوست داري و عاشقشي در پاسخ به عشق تو عاجز بمونه اين تصميم اوست ، به هيچ عنوان از عشق تو كم نمي شه.... . . من اگه كسي رو دوست داشته باشم براش همه كار مي كنم ، مهم نيست دوستم داشته باشه يا نه...، مهم اينه كه من دوسش دارم و شايد اون منو اصلا نخواد ، هر كاري از دستم بر بياد براش مي كنم و ازش متنفر نمي شم ، خب اون منو دوست نداره ولي من كه دوسش دارم ، من كه عاشقشم ، هر جا كه مي خواد باشه فكر من و وجود من پيش اونه و هميشه براش دعا مي كنم شايد كم كم عاشقم شد
اول كه دوستت نداره ، تو ابراز محبت كن ، توجه كن بهش ، با نگات باهاش حرف بزن..... شايد اونم بهت علاقه پيدا كرد ، خسته نشو ، كسي كه واقعا عاشق باشه كم نمياره و تمام تلاشش براي خوشبختي و ديدن خنده ي معشوقشه... اين به همه ي دنيا مي ارزه ، نبايد خود خواه باشيم ... . . . اميدوارم به عشقتون برسين
 
******************
ثانيه ها از پس ثانيه ها در تاريكي مطلق بي صدا وآرام مي آيد.
امشب ميهمانيست ميهماني ثانيه ها در خانه ي تاريكي ها و من در ميان تاريكي ها به دنبال گمشده ام مي گردم اما گويي من جزئي از خود را گم كرده ام !
هيچ سوسوي از نور نيست !
..... من تماميتم را گم كرده ام .....
لحظه ها مرا ازخود دور مي سازد و به ميهماني بادبادك هاي كاغذي مي برد ........ رو به اوج ........ !!!
اوج ميگيرم روي طاق آبي آبي دور از سفره ي سياه آسمان !!
اوجي از جنس توهم !!!
بي اختيار دستي به ستاره هاي اطلسي خيالم مي كشم وچشمان بسته ام را راهي جاده ي خواب هاي شيرين كودكي مي كنم.
من در جهالت به اوج خود رسيده ام !!!

+ نوشته شده در سیزدهم مهر 1386 14:4 توسط ๑۩۞۩๑ { تینا }๑۩۞۩๑ |


وقتى پاى عشق به ميان مى آيد، وقتى بنا بر اين گذاشته مى شود كه خوبى را با خوبى جواب داد، وقتى قرار مى شود كه وفادارى حرف اول را بزند، آن وقت است كه بناى زندگى براساس همان پيمانى كه سر سفره عقد گذاشته مى شود، پايه گذارى مى شود. آن وقت است كه عشق هاى پاك روزهاى اول آشنايى و وفادارى از ياد نمى رود و براى هميشه در آسمان زندگى مى درخشد. آن وقت است كه سربالايى هاى زندگى سخت و طاقت فرسا به نظر نمى آيد. 
آمنه شیخ زنى است روستايى كه سالهاست با عشق و اميد به آينده و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردى كرده است كه روزى به عنوان همسر پاى در خانه اش گذاشته است.محبت را با محبت و خوبى را با خوبى چه زيبا پاسخ داده است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گويد: من و موسى هرچند فاميل بوديم ولى زياد همديگر را نمى ديديم. پدر و مادر موسى از هم طلاق گرفته بودند و موسى از پنج سالگى در خانه اى بزرگ مى شد كه نامادرى اش به او سخت مى گرفت، موسى در سايه اين سخت گيرى ها خودش را با شرايط وفق مى داد و در كار كشاورزى و دامدارى و نگهدارى چند خواهر و برادر كمك مى كرد به همين خاطر از كودكى آنقدر گرفتار بود كه كمتر ديده مى شد. يادم هست وقتى ۱۴ ساله شد، روستا را ترك كرد و به تهران آمد تا در تهران كار كند.آمنه به ياد عشق مى افتد و روزى كه به موسى علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مى بندد. 
- يادم هست كه موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد به خانه ما مى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود. مى گفت او خيلى كم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤوليت زندگى بربيايد من تا قبل از خواستگارى موسى به او فكر نكرده بودم ولى بعد از آن براى اولين بار عاشق شدم اما به علت احترام و حيايى كه آن روزها در دختران بود، سكوت كرده بودم. دلم براى موسى تنگ مى شد. او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در ميان همه زبانزد بود. با اينكه سختى زياد كشيده بود ولى در سايه اين سختى ها خوب پرورش پيدا كرده بود

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجم مهر 1386 9:34 توسط ๑۩۞۩๑ { تینا }๑۩۞۩๑ |


اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار  در  بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟

مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شديدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!

اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي

 توانيم عاشق شويم اگر سعي کني

+ نوشته شده در سی و یکم شهریور 1386 14:44 توسط ๑۩۞۩๑ { تینا }๑۩۞۩๑ |


من امروز به تو نیاز دارم نه فردا

به جای دسته گلی که فردا بر سر مزارم می آوری امروز با شاخه گلی شادم کن به جای سیل اشکی که فردا برایم خواهی ریخت امروز با تبسمی کوچک به من شادی ببخش به جای آن متنهای تسلیتی که برایم می نویسی همین الان با پیامی مهرآمیز و کوچک من را خوشحال کن .

گل من ٬ امروز به تو نیاز دارم نه فردا.

+ نوشته شده در چهاردهم تیر 1386 18:36 توسط ๑۩۞۩๑ { تینا }๑۩۞۩๑ |


خدایا آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت هیچ در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش مگذار.

+ نوشته شده در یازدهم خرداد 1386 18:56 توسط ๑۩۞۩๑ { تینا }๑۩۞۩๑ |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نام : غم
نام خانوادگي : درياي غم
شماره شناسنامه : درياي فراموش
محل تولد : شهرغم
نام پدر : مشقت
نام مادر : محبت
تاريخ تولد : روزبدبختي
شرايط : تنهايي بودن
جرم : به دنيا آمدن
شغل : مديرديوانه خانه عاشقان
محکوميت : زندگي کردن
مدت : تمام عمر
آدرس : خيا بان غم.فلکه ماتم.چهار راه مصيبت.کوچه مرگ.بن بست غم.پلاک بد بختي


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

86/07/01 - 86/07/30

86/06/01 - 86/06/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31


آرشیو موضوعی

گوناگون
گوناگون


پیوندها

یکی را دوست میدارم ( مونا )
عشق را با تو شناختم ( نسیم )
داش سالیوان ( رضا )


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS